دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390

پیاده روی

گز میکند خیابانهای چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدودا میخرند و
حدودا میفروشند
...
در بازار بورس چشمها و پیشانی ها
و بخار پیشانیم حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...
.. حسین پناهی ..
نوشته شده توسط شهریار در 17:34 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390

همچون...

 
همچون ابراهیمی تبر بدست

این بت‌های تنهایی‌ را نابود می‌کنم

همچون فرهادی تیشه بدست

این دیوارهای فاصله را خورد می‌کنم

فقط بگو کجای قصه خوابیده ای...
نوشته شده توسط شهریار در 17:33 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم خرداد 1390

سخته

خیلی سخته که اگه بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه ....!!!
خیلی سخته که عزیزترین کسیت ازت بخواد فراموشش کنی ...!!!
خیلی سخته که سالگرد اشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری...!!!
خیلی سخته که روزه تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکرشو میکنی به خاطرش زنده ای......!!!
خیلی سخته غرورت رو به خاطر کسی بشکنی بعد بفمی که دوستت نداره...!...
!!
خیلی سخته که همه چیز روبه خاطریه نفراز دست بدی اما اون بگه دیگه نمیخوامت...!!!
خیلی سخته که بخوای زندگی کنی اما بگن دیگه تموم شد...!!!
نوشته شده توسط شهریار در 12:16 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم خرداد 1390

چشمانت

درتاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشمانت را یافتم
و شبم پرستاره شد
مرا صدا کردی
درتاریکترین شبها
...
دلت صدایم کرد
ومن
با طنین صدایت
به سوی و امدم
نوشته شده توسط شهریار در 12:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390

حقوق زنان

آیا واقعاً حقوق زن ها پایمال شده است ؟

از کودکی شروع میکنیم :

در کودکی:

پسرها هر وقت شیطنت میکردند یک سیلی محکم صورتشان را نوازش میکرد

دخترها هر وقت شیطنت میکردند یک ضربه فانتزی به ماتحتشان میخورد.

خودتان قضاوت کنید : کدام ضربه درد بیشتری دارد؟

روزهای جمعه که مدرسه ها تعطیل بود :

پسرها برای خرید نان مجبور به بیگاری در صف نان بودند

دخترها کنار عروسک هایشان لالا میکردند

هنگامی که کارنامه ها را به دست والدین محترم میدادند :

پسرها شدیداً بخاطر نمرات پایین سرکوفت می خوردند و البته گاهی هم ممنوع شدن از مشاهده کارتون

دخترها هیچی نمیشدند . چون قرار بود در آینده ازدواج کنند و نان آور خانه هم نخواهند بود

هنگامی که پدر خانواده شب به منزل می آمد :

پسرها فرار میکردند و یه گوشه ای میخزیدند تا چغولی های مادر ، کار دستشان ندهد

دخترها به بغل پدر میپریدند و چپ و راست قربون صدقه میشنویدند

روز اول مهر ماه که مدرسه ها باز میشد :

پسرهای عزیز کله هایشان را با نمره ۴ میزدند و مزین به لغت نامانوس کچل میشدند

دخترها فقط به پسرها میگفتند : چطوری کچل ؟

در ۱۸ سالگی :

پسرها تمام اضطراب و دلهره شان این است که دانشگاه قبول شوند و سربازی نروند و ۲ سال از زندگیشان هدر نرود

دخترها ورودشان به پادگان طبق قانون ممنوع است .

در دانشگاه : پسرها همان روز اول عاشق میشوند و گند میزنند به امتحان ترم اولشان و مشروط میشوند

دخترها فقط در بوفه مینشینند و به پسرهایی که زیر چشمی به آنها نگاه میکنند افاده میفروشند

در هنگام نمره گرفتن : پسرها خودشان را جر میدهند تا ۹٫۵ آنها ۱۰ شود و باز هم استاد قبول نکرده و در آخر می افتند

دخترها فقط پیش استاد میروند و یک لبخند میزنند و نمره ۴٫۵ آنها به ۱۷ تبدیل میشود.

در کافی شاپ : پسرها حساب میکنند.

دخترها میگویند : مرسی!

در مخ زدن : پسرها باید دلقک بازی در بیاورند تا طرف تازه بفهمد که وجود دارند ، دو ساعت منت بکشند تا طرف تلفن را بگیرد ، هفته ها برنامه ریزی کنند تا طرف قرار بگذارد ، ساعت ها باید خالی ببندند تا طرف خوشش بیاید و هنگام بهم خوردن رابطه ماه ها و در مواردی دیده شده است که سالها در هوای دلگرفته پاییز پیپ بکشند و قهوه بنوشند و هی آه بکشند .

دخترها فقط کافی است که یه لبخند بزنند و چشم ها را نازک کرده ، لبها را غنچه و سری به سمت موافق تکان دهند و هرگاه رابطه بهم خورد فقط میگویند فدای سرم.

هنگام خواستگاری : پسرها باید خانه ، ماشین ، شغل مناسب ، مدرک دهن پر کن ، قد رشید ، هیکل خوش فرم ، خوشتیپ و هزارتا کوفت و زهر مار داشته باشند و پشت سر هم از موفقیت ها و اخلاق خوب و …. برای عروس خانم بگن و احتمالا انگشتری برای نشون کردن در دست سرکار علیه عروس خانم بکنند

دخترها فقط کافی است بنشینند و لام تا کام حرف نزنند

هنگام ازدواج : پسرها باید شیربها ، مهریه ، خرید عروسی ، جواهرات گوناگون ، جشن و سالن و … را از سر قبر پدرشون تهیه کنند

دخترها فقط باید جهیزیه بدهند که احتمالا به دلیل شروع خرید جهزیه از اوان کودکی همش بنجل شده و آقای داماد باید با تحمل هزارتا منت آنها را قبول کرده ، دور ریخته و یه سری جدید بخرد

هنگام زندگی عشقولانه دو نفره:پسرها باید بگویند : چشم ، و البته اگر هم نگویند دو قطره اشک کنار چشمان مژگان خانم ها آنها را وادار به چشم گفتن میکند

دخترها هم باید دستور بدهند و دیگر هیچ.ه

کار کردن : پسرها مثل سگ پا سوخته باید از صبح خروس خوان تا آخر شب کار کنند و همش تو فکر غرولند مدیر و قسط عقب افتاده بانک و قبض برق و آب باشند و در آخر نعششان را با بدبختی به خانه برسانند

دختر ها فقط کافی است که کلید ماشین لباس شویی ، کلید ماشین ظرفشویی و کلید مایکرو فر را فشار دهند و در حالیکه ناخن هایشان را مانی کور میکنند با مادرشان در مورد رنگ موی دختر خاله جاری عمه خانم فرخ زمان خانم بحث و تحلیل علمی داشته باشند

نوشته شده توسط شهریار در 16:25 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390

مهسا _ 6790×××0937

مثل ابی باش ...تا عمری به هوای آسمان ... سر به هوا باشم
نوشته شده توسط شهریار در 11:40 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390

ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده ایم
مست از بوسه هایی هستیم که هنوز نگرفته ایم
از روزهایی که هنوز نیامده اند ۰۰۰
پرچم را بالا بگیر تا بر صورت بادها سیلی بزند
حتی لاک پشت ها هم هنگامی که بدانند به کجا می روند
زودتر از خرگوش ها به مقصد می رسند
نوشته شده توسط شهریار در 9:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390

ریسک مرد بودن

نوشته شده توسط شهریار در 17:21 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390

خوشخواب

نوشته شده توسط شهریار در 17:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390

گواهینامه پایه یک ازدواج

نوشته شده توسط شهریار در 17:10 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390

استرس

يه خانوم خوشگل كنار بزرگراه سوار ميكنی

 

ناگهان اون احساس مريضي ميكنه و غش ميكنه و شما اونو به بيمارستان ميرسونی

 

استرس زيادي داری

 

اما نهايتا  توي بيمارستان به شما ميگن كه حالش خوبه و شما دارين پدر ميشين

 

شما ميگين كه  من كه پدر بچه نيستم اما دختر ميگه  چرا هستی

 

شما استرس رو بيشتر حس ميكنی

 

بعد شما تقاضاي تست دي ان اي ميكني و ثابت ميشه كه شما پدر بچه نيستی

 

دكتر به شما ميگه اصلا نگران نباشيد چون اصولا شما از زمان تولد  نابارور بوديد

 

شما اكنون كاملا و بيشتر از هميشه استرس داری اما خلاص شدی

 

اما توي راه خونه،،، داري به  سه تا بچه هاي خودت فكر ميكنی

 

!!حالا به اين ميگن استرسسسسسسسسسسسسسسسسس

نوشته شده توسط شهریار در 19:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390

فحش

فحش دادن واقعاً باعث تسکین درد می شود
________________________________
نتایج یک تح...
قیق جدید که در دانشگاه كيل انگلستان انجام شده نشان می دهد که این کار واقعاً کمک می کند که درد شما تسکین یابد!ا

در این تحقیق از شرکت کنندگان خواسته شد که دست خود را در یک ظرف حاوی آب پنج درجه (که بسیار سرد است) نگاه دارند، در یک حالت آنها باید این کار را در حالی می کردند که می توانستند مدام هر فحشی که دلشان می خواست به زبان بیاورند و در حالت دوم مجاز به فحش دادن نبودند.

نتایج آزمایش نشان داد که تحمل درد ناشی از آب خیلی سرد در حالت اول برای شرکت کنندگان راحت تر بود و آنها دست خود را برای مدت طولانی تری در آب نگاه می داشتند!

نکته جالب این تحقیق در این بود که تاثیر ضد درد فحش دادن در زنها بیشتر از مردها بود!!ا

نظر شما چیه؟

نوشته شده توسط شهریار در 19:22 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390

همسایه

شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت: گوش کن!

می خواهم چیزی برایت تعریف کنم.

...

دوستی به تازگی در مورد تو می گفت....


همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:


- قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان

سه صافی گذرانده ای یانه؟


- کدام سه صافی؟


- اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که

تعریف می کنی واقعیت دارد؟


-نه. من فقط آن را شنیده ام. شخصی آن را برایم

تعریف کرده است.


- سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان

صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای. مسلما

چیزی که می خواهی تعریف کنی، حتی اگر

واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام می

شود.


- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.


- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی کند، حتما

از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا

چیزی که می خواهی تعریف کنی، برایم مفید

است و به دردم می خورد؟


- نه، به هیچ وجه!


همسایه گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد،

نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش

خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش

کنی
نوشته شده توسط شهریار در 16:24 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم فروردین 1390

تنهایی

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست زیرا عشق دروغی درون آن نیست زیرا تجربه کردم... زیرا خداوند هم تنهاست درکلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست
نوشته شده توسط شهریار در 12:45 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390

جالب

جالب و خواندنی از ترکیب اعداد و حروف

 

اگر A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z برابر باشد با 

1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8, 9, 10, 11, 12, 13, 14, 15, 16, 17, 18, 19, 20, 21, 22, 23, 24, 25,26 

 

آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت كافیست؟   تلاش سخت (Hard work)

 

H+A+R+D+W+O+ R+K

8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

 

آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟  دانش (Knowledge)

 

K+N+O+W+L+E+ D+G+E

11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%

عشق چگونه؟   عشق (Love)

L+O+V+E

12+15+22+5=54%

 

خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟  پس چه چیز 100% را می سازد؟؟؟  پول (Money)

 

M+O+N+E+Y

13+15+14+5+25= 72%

 

رهبری (Leadership)

L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P

12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%

 

اینها كافی نیستند پس برای رسیدن به اوج چه باید كرد؟   نگرش (Attitude)

 

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%

 

آری اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد. 

نگرش همه چیز را عوض می کند، نگاهت را تغییربده چشمهایت را دوباره بشوی همه چیز عوض می شود...

نوشته شده توسط شهریار در 19:47 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390

داستان غمناک

دوستان این داستان واقعیه
ببینید عاقبت کسانی رو که در رفاقت خیانت میکنن :

دو نفر به
... اسم محمود و مسعود باهم رفاقتي ديرينه داشتن، تا جايي كه مردم فكر ميكردن اين دو نفر باهم برادرند. روزي روزگاري مسعود نقشه گنجي رو به محمود نشان داد و با هم تصميم گرفتن كه به دنبال گنج برن.

يك روز محمود و مسعود از خانواده شان خداحافظي كردن و رفتن محمود نقشه اي در سر داشت كه وقتي به گنج دست پيدا كرد مسعود رو از سر راهش برداره و اونو بكشه.

بعد از چند روز سختي به گنج رسيدند. و محمود طبق نقشه اي كه در سر داشت مسعود رو كشت و گنج رو برداشت و به خانه اش برگشت. با آن گنج زندگي اش از اين رو به آن رو شد.
ولي زن مسعود كه فهميده بود مسعود به دست محمود كشته شد با نا اميدي به شهر مهاجرت كرد و بعد از ادامه تحصيل در يك بيمارستان به پرستاري مشغول شد.

بعد از چند سال كه آبها از آسياب افتاد محمود به دليل بيماري به بيمارستان شهر ميره و اونجا بستري ميشه اتفاقا زن مسعود هم توي همون بيمارستان كار ميكرد كه يكدفعه ديد محمود توي يكي از اتاقها بستري هست.
رفت توي اتاق و مطمئن شد كه اوني كه بستري هست همون كسي هست كه شوهرش را كشت. اينجا بود كه زن مسعود به فكر انتقام افتاد. از اتاق بيرون رفت و يك سرنگ را پر بنزين كرد و آمد خودش را پرستار كشيك معرفي كرد و سرنگ پر از بنزين را در بدن محمود خالي كرد.

بعد از چند ثانيه حال محمود بد شد و عرق ميكرد در اين لحظه زن مسعود خودش رو معرفي كرد و به محمود گفت تو بودي كه همسرم رو كشتي و حالا من انتقام همسرم رو ازت گرفتم و در بدنت بنزين تزريق كردم.

در اين لحظه محمود از روي تخت پايين اومد زن مسعود فرار كرد و محمود به دنبالش مي دويد و با چاقويي كه در دست داشت ميخواست زن مسعود رو هم بكشه. زن مسعود بعد از پايين رفتن پله ها به بن بست رسيد و ديگه راه فرار نداشت، محمود از راه رسيد و با چاقويي كه در دست داشت زن مسعود رو تهديد به مرگ كرد، زن مسعود كه ديگه راه فرار نداشت تسليم شد و روي زانو هايش افتاد و به محمود
گفت منو بكش! محمود نامرد هم دستان خود رو بالا برد و ميخواست چاقو را در قلب زن مسعود فرو كند، زن مسعود چشمان خود را بست و محمود دستان خود را رها كرد ولي ناگهان در فاصله بسيار كم از قلب آن زن، محمود از حركت ايستاد.

زن مسعود چشمان خود را باز كرد و ديد كه محمود از حركت ايستاد و چاقو هم در دستانش هست. ازش پرسيد كه چرا نميزني؟ محمود گفت: بنزينم تموم شد!!!
نوشته شده توسط شهریار در 18:13 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390

سروه _ 5632×××0937

تو دریایی و من موجی اسیرم که میخواهم در آغوشت بمیرم،بیا دریای من آغوش برکش نمیخواهم جدا از تو بمیرم...
نوشته شده توسط شهریار در 16:14 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390

عرفان _ 2366×××0918

هه لاله برمه ی شاخی هه ورامان،شیعریکی جوانی ماموستا گوران،له گل نرگسی ده شتی مه ریوان،پیشکه ش بی به تو به نرختر له گیان...
نوشته شده توسط شهریار در 16:12 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390

سهیلا(تقدیم به شهریار) _ 0169×××0936

کاری که از ماندنت بر نمی آمد
بی شک رفتنت عاشقم کرد

نوشته شده توسط شهریار در 10:35 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390

گلسار _ 1407×××0915

تو را نه عاشقانه

و نه عاقلانه و نه حتی عاجزانه

که تو را عادلانه در آغوش می کشم

عدل مگر نه آن است که هر چیزی سر جای خودش باشد؟
نوشته شده توسط شهریار در 10:33 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390

نه به جنیفر لوپز!

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره...

به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

نوشته شده توسط شهریار در 12:28 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390

دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند…
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل
اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی‌فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع کار تنها به خودشان فکر می‌کنند!

((تخمین زده شده که ۹۳% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن ۷% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر ۷% ارسال کنید..
من جزء آن ۷% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم))

نوشته شده توسط شهریار در 12:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390

روناک _ 0987×××0935

عجب دنیایی!!!قلب منه،تو سینه منه،اما واسه تو میزنه!!!
نوشته شده توسط شهریار در 12:0 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390

احسان(تقدیم به شیرین جونم) _ 7745×××0912

شراب عشق را دادی به دستم مرا دیوانه کردی مست مستم برایم بت شدی من بت پرستم تو را بعد از خدا من می پرستم...
نوشته شده توسط شهریار در 11:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390

دیمن _ 8769×××0939

با نگاهم یه نگاهی به نگاهت می نگاهم،که نگاه پر نگاهت زده آتش بر نگاهم...
نوشته شده توسط شهریار در 11:28 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم فروردین 1389

نوروز

سلام دوستان

من شهریارم

الان مرخصی هستم

عیدتون مبارک

ایشالا به هرچی که آرزوشو دارید و لیاقتشو دارید برسید آخه ما ها لیاقت خیلی چیزا رو نداریم...

نوشته شده توسط شهریار در 11:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388

آجی ...........

سلام.امروز بد جوری دلم تنگه!

دیگه تحمل تابستونو ندارم.شاید خنده دار باشه اما دوس دارم زودتر برم دانشگاه.چون اون موقع است که میبینمش.مطمئنا همتون فکر کردین دوس پسرمو میگم.اما باید بگم که اشتباهه فکرتون!

من یکیو دارم که بودنش واسم داشتن تمام دنیاس.با وجود اون نیازی به دوس پسر ندارم.تو دیار غربت واسم جای همه ی خونوادمو پر میکنه.تاحالا هر جا رو گشتم لنگشو پیدا نکردم!

دلم واسه آبجیم تنگیده!خواهری که بعد از ۲۰ سال پیداش کردم

نوشته شده توسط شهریار در 16:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388

دورتر دیرتر

روزی از روزها
شبی از شبها
خواهم افتادو خواهم مرد
اما میخواهم هرچه بیش تر بروم
تاهرچه دورتر بیفتم
تاهرچه دیرتر بمیرم
هرچه دیرتر و دورتر بمیرم
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه،پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم،افتاده باشم و جان داده باشم،همین
.!

دکتر شریعتی

نوشته شده توسط شهریار در 15:40 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم شهریور 1388

من کجام؟!!

در آخرین سفر در آیینه به جز ۲ بیکران کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است.

                       

        گم گشته ام کجا؟

                                                                     ندیده ای مرا؟

نوشته شده توسط شهریار در 15:40 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم شهریور 1388

!!!!!

من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند . اگر در مورد مردم داوری کنی ، فرصت نمی کنی آنان را دوست بداری اگر در يك اتاق دو نفر مانند هم فكر كنند يك نفر در آن اتاق اضافي است همه چیز به حساب می آید . هر کاری که انجام دهید یا به شما کمک می کند یا آسیب می رساند ، هیچ چیزی خنثی نیست نه از خودت تعريف کن و نه بدگويی. اگر از خودت تعريف کنی قبول نمیکنند و اگر بدگويی کنی بيش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداش
نوشته شده توسط شهریار در 15:32 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر